|
تنهاترین شیدا
|
||
|
هر شب ستاره ای به زمین میکشند و باز ....این اسمان غمزده غرق ستاره هاست..... |
||
|
درباره وبلاگ
من از تبار پاک آریایی
فهرست اصلی دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
|
غربت!
من افتاب درخشان و ماه تابان را بهین طراوت سرسبزی بهاران را زلال زمزمه ی روشنان باران را درود خواهم گفت صفای باغ و چمن دشت و کوهساران را و من چو ساقه ی نو رسته باز خواهم رفت و در تمامی اشیا پاک تجریدی وجود گمشده ای را دوباره خواهم جست..!
دست مرا بگیر ، که باغ نگاه تو چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود من جاودانیم ، که پرستوی بوسه ات بروی من دری ز بهشت خدا گشود! اما، چه می کنی دل را ، که در بهشت خدا هم غریب بود.....؟؟
نوشته شده توسط شیدا در 86/01/09 ساعت 4 موضوع: | لینک ثابت بهار
پاییزیم ، بهار چه دارد برای من؟ عید ترا ، چه رابطه ای با عزای من؟ با صد بهار نیز گلی وا نمیشود در ساقه های بی ثمر دستهای من اری بهار خود نه، که نام بهار نیز دیگر نمیزند، در میرانسرای من جز رنج خستگی و شکنج شکستگی چیزی نبود ، ماحصل و ماجرای من شاخ گوزن یا پر طاووس ، هر چه بود در جنگل شما ، هنرم شد ؛ بلای من زینم غم است در دم رفتن که باغبان سروی به غیر دوست نشاند به جای من اه این چه ظلم بود که از جانب شما نفرین گرفت در عوض خود ، دعای من؟ ای سنگ روزگار ! شکستی مرا ولی انصاف را ، نبود شکستن سزای من
نوشته شده توسط شیدا در 85/12/29 ساعت 4 موضوع: | لینک ثابت هنوز باران می بارد!
در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست می دارم اینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده روشنی و شراب را اسمان بلند و کمان گشاده ی پل پرنده ها و قوس و قزح را به من بده و راه اخر را در پرده ای که میزنی مکرر کن در فراسوی مرزهای تنم ترا دوست می دارم در ان دوردست بعید که رسالت اندامها پایان می پذیرد و شعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامی فرو می نشیند و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد چنان چون روحی که جسد را در پایان سفر تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد... در فراسوی عشق ترا دوست می دارم در فراسوی پرده و رنگ... در فراسوهای پیکرهایمان با من وعده ی دیداری بده..... خیال خام پلنگ من ، به سوی ماه جهیدن بود و ماه راز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من – دل مغرورم – پرید و پنجه به خاک زد که عشق – ماه بلند من – ورای دست رسیدن بود گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظه ی دیدارت شروع وسوسه ای در من ، به نام دیدن و چیدن بود من وتو ، ان دو خطیم ، اری- موازیان به ناچاری. که هر دو ، باورمان ز اغاز، به یکدگر نرسیدن بود اگر چه ، هیچ گل مرده ، دوباره زنده نشد اما بهار، در گل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود شراب خواستم و عمرم ، شرنگ ریخت به کام من فریبکار دغل پیشه ، بهانه اش نشنیدن بود! چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پریدن بود.. در خاطرم فرشته ای افریده ام که تمامی شب را با او به نجوا مینشینم سپیده در چهره ی او موج میزند و شب در گیسوی اشفته اش در حریم پرده های لحظه ها به بوسه ای زنده میشوم ودر شرم سرخ خویش می میرم اه...ای زلالی عشق نگاهم از تفسیر روشنایی تو ناتوان است خواندن این راز را به تومی سپارم..! در غروب مسی رنگ میان اواز دلتنگ غروب رو به خواب شوریده ی دریا نشسته ام باد، خواب سفر می بندد خنکا از پرهای پرستوهای کوچیده به افاق می وزد ودر دوردست روزنه های امید می رقصند چقدر فکر سفر خوب است باید رفت اما نمیدانم از چه هی این دل بیقرار هوای رفتن به افاق اسمان نمی کند! حوصله کن دل بیقرار من عاقبت زورق شکسته ی ما نیز روزی از خواب این دریا و بغض بادها خواهد گذشت و ما به درگاه رویاهای پرچراغ خواهیم رسید.....
نوشته شده توسط شیدا در 85/12/15 ساعت 2 موضوع: | لینک ثابت تنهاتر از تنهایی
دیدم در ان کویر درختی غریب را محروم از نوازش یک سنگ رهگذر تنها نشسته ای، بی برگ وبار،زیر نفسهای افتاب در التهاب، در انتظار قطره ی باران در ارزوی اب ابری رسید،چهر درخت از شعف شکفت. دلشاد گشت وگفت: «ای ابر،ای بشارت باران! ایا دل سیاه تو از اه من بسوخت؟!» غرید تیره ابر، برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت!... انکه می گوید دوست دارم خیانتگر غمگینی است که اوازش را از دست داده است ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار کاکلی شاد در چـشمـان تـوسـت هزار قناری خاموش در گلوی من عشق را ای کاش زبان سخن بود انـکـه مـی گـویـد دوستـت دارم دل انـدوهـگـین شبـی سـت که مهتابش رامی جوید ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار افتاب خندان در خرام توست هزار ستاره ی گریان در تمنای من عشق را ای کاش زبان سخن بود!! شبنم سحر ندیده بود گاه رفتنش نبود و رفت شعله می نمود پر کشید خامشانه در نگاه ما دود بود و رفت سوی بحر بیکرانه در شبی چنین بادبان گشود و رفت نازنین ما عشق را و درد را در تنی فشرده ازمود و رفت! من از لفظ تنهایی تنهاترم! اسمان نگاهم همیشه بارانیست و دلم انباشته از غفلت مبهم شماست می خواهم تنها صبور وساکت بگذرم مگر نه اینکه « سکوت سراغاز رستگاری تمام رویاهاست...»
نوشته شده توسط شیدا در 85/11/28 ساعت 0 موضوع: | لینک ثابت
I wish l could make you. Understand how l love you l am always seeking but cannot find a way. l love in you a something that only have descovered the you_ which is beyond the you of the world that is admired and known by others a you which is eapecially mine Which cannot evto love…
خوب دیگه ولنتاین هم اومدو ما منتظر مهر و محبت شمائیم لطف کنید سیل کادوهاتونو سرازیر کنید که ما امسال بر خلاف پارسال اس و پاسیم منتظرم.......ادرس پستی بدم یا شماره حساب؟؟؟؟ فرشاد جان این روز همون روزیه که می تونی خوشحالم کنی که شارژ و شاد بشم مسعود خان چه طور شده صاف همین روز درس خون شدی؟(عجب سیاستمداری هستی تو) سریع میای کادو تو میدی و بعد اگه خواستی میری سر درست اگه هم نخواستی می تونی از کادوی من که در ادامه میبینی استفاده کنی... اقای حمید رضا از اونجائیکه استاد نیستی دیگه شما هم باید شرمندمون بکنید در ضمن شعر هم قبول نمی کنیم حتی احمد شاملو.... بقیه دوستان هم دیگه باید تو این روز خودشونو نشون بدند... کادوی من هم : همه تون دعوتید به این پارتی به صرف رقص و پای کوبی!!!!!
در ضمن از این نوع کادو های پر خرج هم قبول نمیکنم اخه این جوری خیـــــــــــــلی شرمندمون میکنید اون وقت من نمیتونم براتون جبران کنم... ولنتاینتون مبارک........
نوشته شده توسط شیدا در 85/11/25 ساعت 8 موضوع: | لینک ثابت
از دريچه با دل خسته، لب بسته، نگاه سرد می كنم از چشم خواب آلوده خود صبحدم بيرون نگاهی: در مه آلوده هوای خيس غم آور پاره پاره رشته های نقره در تسبيح گوهر... در اجاق باد، آن افسرده دل آذر كاندك اندك برگ های بيشه های سبز را بی شعله می سوزد... من در اينجا مانده ام خاموش بر جا ايستاده سرد وز دو چشم خسته اشك يأس می ريزم به دامان: جاده خالی زیر باران! به نو کردن ماه بر بام شدم با عقیق و سبزه و اینه. داسی سرد بر اسمان گذشت که پرواز کبوتر ممنوع است. صنوبرها به نجوا چیزی گفتند که گزمگان به هیاهوی شمشیر در پرندگان نهادند. ماه بر نیامد.
شناور سوی ساحل های ناپیدا دو موج رهگذر بودیم دو موج همسفر بودیم گریز ما نیاز ما نشیب ما فراز ما شتاب شاد ما ، با هم تلاش پاک ما ، توام که جنبش ها که ما را بود روی پرده ی دریا شبی در گردبادی تند، روی قله ی خیزاب رها شد او ز اغوشم جدا ماندم ز دامانش گسست و ریخت مروارید بی پیوندمان در اب از ان پس در پی همزاد نا پیدا در این دریای بی خورشید که روزی شب چراغش بود و می تابید به هر ره می روم نالان ، به هر سو میروم تنها!
من در صدف تنها با دانه ای باران پیوسته می امیختم پندار مروارید بودن را غافل که خاموشانه می خشکد در پشت دیوار دلم دریا!
نوشته شده توسط شیدا در 85/11/17 ساعت 7 موضوع: | لینک ثابت خوشبخت!!
بیش از اینها ،اه، اری بیش از اینها میتوان خاموش ماند میتوان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت خیره شد در دود یک سیگار خیره شد در شکل یک فنجان در گل بیرنگ بر قالی در خطی موهوم بر دیوار میتوان با پنجه های خشک پرده را یکسو کشید و دید در میان کوچه باران تند می بارد
میتوان بر جای باقی ماند در کنار پرده، اما کور، اما کر میتوان فریاد زد با صدایی سخت کاذب،سخت بیگانه «دوست می دارم» میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب حاصلی پیوسته یکسان داشت میتوان زیبایی یک لحظه را با شرم مثل یک عکس سیاه مضحک فوری در ته صندوق مخفی کرد میتوان با نقشهایی پوچ تر امیخت میتوان همچون عروسکها ی کوکی بود با دوچشم شیشه ای دنیای خود را دید میتوان در جعبه ا ی ماهوت با تنی انباشته از کاه سالها در لابه لای تور و پولک خفت میتوان با هر فشار هرزه ی دستی بی سبب فریاد کرد و گفت: «اه،من بسیار خوشبختم»
می توان هر گونه کشتی راند بر دریا میتوان مستانه با یاری بلم در خلوت ارام دریا راند میتوان زیر نگاه ماه با اواز قایقران سه تاری زد لبی بوسید!
نوشته شده توسط شیدا در 85/11/04 ساعت 23 موضوع: | لینک ثابت او تشنه ی اب نبود!!
فرارسیدن ایام سوگواری محرم را به همه ی شما عزیزان تسلیت عرض مینمایم
نوشته شده توسط شیدا در 85/11/01 ساعت 13 موضوع: | لینک ثابت بی خیالی!!!
با زبون بی زبونی، گفتم ای کاش که بمونی بهت التماس کردم، اگه تو بخوای می تونی تو که حرفامو شنیدی، تو که این اشکامو دیدی اخه من با تو چه کردم ،که از عشق من بریدی؟ بد کردی عزیــــز،به خدا قلبم داره پرپر میزنه بد کردی عزیــــز،به خدا جونمو یکی خنجر میزنه بد کردی عزیــــز ،به خدا،رفتی و بی تو موندم بی هم صدا حقم نبودش، به خدا، تک و تنها بمیرم تو غصه ها حالا هر جا که هستی با خاطره،عشق من تو رو خدا یادت نره هر جا که هستی اینو بدون،یکی هست که هنوز دوست داره اخه حقم نبود این همه بدی، رفتی و اتیش به جون من زدی گریه میکردی و می گفتی که ،فکر نکنم که تو خیلی بدی! شرمنده عزیــــز،که دلم واسه چشمای تو خیلی کمه شرمنده عزیــــز،که تو میری و من دوست دارم یه عالمه شرمنده ی اون نگاهتم ،تو رو خدا بدون هنوز به یادتم اشکات هنوزم یادم میاد،دلم میگه فقط تو رو میخواد تورو خدا حالا ولم نکن عزیز،تک وتنها ولم نکن تو این دیار خودت میدونی چه قدر دوست دارم،بسه تورو خدا اشکمو در نیار!!!
چیه دلم گرفتی ،واسه چی داری گریه میکنی؟ چیه دلم شکستی،واسه کی داری گریه میکنی؟ چیه دلم غریبی،چی دیدی داری گریه میکنی؟ میگی گذاشته رفته، اونیکه مثل نفس تو بود میگی دل توشکسته، اونیکه همه کس تو بود میگی دیدی نموندش، پای همه حرفایی که زده بود دل من میدونم داری دیوونه میشی اما باز بــی خیالش دل من میدونم داری ویرونه میشی اما باز بــی خیالش بابا بــی خیالش!!
از امروز میخوام برم تو یه مود دیگه . دیگه واقعا بابا بی خیالش اینا رو هم برای این زدم که شما هم مثل بقیه فکر نکنید که من بی احساسم ... به امید طلوع صبحی سرشار از امید!!!!
نوشته شده توسط شیدا در 85/10/28 ساعت 23 موضوع: | لینک ثابت تنهایی من!
نه به خاطر کسی نه به خاطر هیچ کس! مینویسم برای خودم تا از این غم تنهایی ام اندکی فارغ شوم . مینویسم تا همه بدانند از غم درونم - از غم بی کسی و بی هم نفسی تا شاید مرهمی بر زخمهای زهر الودم شود. ای کاش تصویر تو از جلوی چشمانم محو میشد تا میتوانستم اسمان را بنگرم و فریاد بزنم و از او گلایه کنم . این روزها خیلی تنها تر شده ام ولی هنوز معجزه ی اشک را از یاد نبرده ام.!!
گفتم شاید ندیدنت از خاطرت دورم کنه دیدم ندیدنت فقط میتونه که کورم کنه گفتم صداتو نشنوم شاید که از یادم بری دیدم تو گوشام جز صدات نیستش صدای دیگری ندیدن و نشنیدنت عشقت رو از دلم نبرد فقط دونستم بی تو دل پر پر شد و گم شد و مرد! بعد از تو باغ لحظه هام حتی یه غنچه گل نداد همش میگفتم با خودم نکنه بمیرم و نیاد این روزا محتاج تو ام من نمیگم دلم میگه فردا اگه بازم نیای چه فایده نوش دارو دیگه!!
***
در میکده ام دگر کسی اینجا نیست وندر جامم دگر نمی صهبا نیست مجروحم و مستم و عسس میبردم مردی - مددی - اهل دلی ایا نیست؟؟؟؟
نوشته شده توسط شیدا در 85/10/25 ساعت 19 موضوع: | لینک ثابت |
|
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
||